پسر كوچكي وارد مغازه اي شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد . بر روي جعبه رفت تا دستش به دكمه هاي تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره . مغازه دار متوجه پسر بود و به مكالماتش گوش مي داد ...

پسرك پرسيد :  ( خانم ، من مي توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن هاي حياط خانه تان را به من بسپاريد ؟)

زن پاسخ داد : (كسي هست كه اين كار را برايم انجام مي دهد.)

پسرك گفت :  ( خانم ، من اين كار را با نصف قيمتي كه او انجام ميدهد انجام خواهم داد.)

زن در جوابش گفت كه از كار اين فرد كاملاً راضي است .

پسرك بيشتر اصرار كرد و پيشنهاد داد: ( خانم من پياده رو و جدول جلوي خانه را هم براي تان جارو مي كنم . در اين صورت شما روز يكشنبه زيباترين چمن را در كل شهر خواهيد داشت . ) زن مجدداً پاسخش منفي بود .

پسرك در حالي كه لبخندي بر لب داشت ، گوشي را گذاشت . مغازه دار كه به صحبتهاي  او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت :  ( پسر ، از رفتارت خوشم آمد ، به خاطر اينكه روحيه خاص و خوبي داري دوست دارم كاري به تو بدهم .)

پس جواب داد : (نه ممنون ، من فقط داشتم عملكردم را مي سنجيدم . من همان كسي هستم كه براي اين خانم كار مي كند )

خوب رفقاي عزيز همسنگر گاهي وقتها لازمه كه ما هم خودمون رو خو ارزيابي كنيم  و با خودمون بگيم كه آيا خداوند از كارهاي ما راضي هستش يه نه ،  آيا پدر و مادرمون از ما راضي هستند ، آيا شهدايي كه به خاطر ما از جونشون مايه گذاشتند  حالا ماها رهرو اونها هستيم و پشت ولايت فقيه جانانه تا آخر ايستاده ايم يا نه  .

انشاء الله خداوند همه ما رو عاقبت به خير كنه